به گزارش آیرال خبر ،تلنگرعنوان سلسله مباحث اجتماعی واقعی که با همکاری رییس پلیس امنیت اخلاقی استان آذربایجان شرقی جناب سرهنگ ابوالفضل رضاییی وبا گزارش پری نازاسبلی تهیه شده است امید است که تلنگری بر بهبود اوضاع اجتماعی وفرهنگی جامعه باشد .

ماهی تابه ای برداشتم و با تمام قدرت توی سر خواهر شوهرم زدم

در یک خانواده 5نفری به دنیا آمدم، از وقتی که یادم میاد همیشه در خانه مان دعوا بود بین پدر و مادرم ،مادر و مادر بزرگم و عمه هایم یا بین بچه های فامیل، تا 15سالگی جز دعوا مشکلی نداشتم که عاشق شدم؛ فکر میکردم دارم فیلم بازی می کنم و آدم با یک نفر دوست می شود بعد بهش خیانت میکند و با یک نفر دیگر رابطه پیدا می کند زمانی که پشیمان شد برمی گردد پیش عشق اولش مثل فیلم های هندی که اغلب میدیدم .
دومین رابطه ام را در 16سالگی با پسری از طبقه ی پایین به اسم محمد داشتم ،حدود 17ماه با محمد دوست بودم، خیلی همدیگر را دوست داشتیم ولی همیشه فکر می کردم که مثل فیلم های هندی روزی وحید عشق اولم به دنبالم خواهد آمد و مرا با خود خواهد برد ولی هرگز نیامد.
از محمد جدا شدم و به وحید تلفن کردم ولی وحید به صراحت مرا پس زد و گفت که مرا نمی خواهد، شکست سختی خوردم دوباره به محمد روی آوردم و بلاخره بعد از 3سال دوستی در 18 سالگی ازدواج کردیم،بعد از ازدواج زندگی بر سرم خراب شد .
ابتدا مادر شوهر و خانواده همسرم خوب بودند، ولی بعد از 6ماه ورق برگشت حتی اجازه نداشتم بدون اطلاع چیزی بخورم، یکبار تصمیم گرفتم که جواب همه را بدهم که 4نفری ریختند سرم وکتک مفصلی زدند وتهدید کردند که به کسی چیزی نگویم .
روزی خانه پدرم بودم دختر عمویم گفت بریم کمی بگردیم دیگر خسته شده بودم زدم سیم آخر و بدون اجازه رفتم بیرون . با هم رفتیم شهناز و از آنجا پیش فالگیر رفتیم، در خانه مادام فالگیر بودم که دختر عموی وحید و خواهرش را نیز آنجا دیدم شب که به خانه رفتم دعوا و کتک کاری مفصلی شد .
دیگر طاقت نداشتم، ماهی تابه ای برداشتم و با تمام قدرت توی سر خواهر شوهرم زدم چشمتان روز بد نبیند چنان کتکی خوردم که تا حال تجربه نداشت طاقت نیاوردم به پدرم زنگ زدم وآنها با 110 آمدند و من را با خودشان بردند.
صبح آن روز با پدرم رفتیم وشکایت کردیم ساعت هنوز 9صبح بود که جلوی دادسرا دیدم که مادر شوهرم و خواهرشوهرم دارند از دادسرا بیرون می آیند احضاریه از پاسگاه آمد در پاسگاه دوباره دعوا بالا گرفت مادر شوهرم گفت علاوه بر اینکه زده توی سر دختر طلا های مرا نیز با خودش برده و به جاها و مکانهایی تردد میکند که شوهرش راضی نیست ما به او شک داریم پدرم گفت باید در دادگاه ثابت کنید اگر نتوانید ما اعاده حیثیت می کنیم.
من دزدی نکرده بودم مادر شوهرم خودش طلاهایش را داده بود تا من بروم عروسی بعد از کلی مشاجره آنها رضایت دادند و ماجرا تمام شد حدود 6ماه گذشت خیلی دلم گرفته بود داشتم دفتر خاطرات دوران دبیرستانم را نگاه میکردم که چشمم به شماره وحید افتاد ناخود آگاه تلفن را برداشتم و بهش زنگ زدم .
خودم را معرفی نکردم فقط صحبت کردیم او نیز راغب بود تا با من حرف بزند او هم ازدواج کرده بود با هم گرم گرفتیم به طوری که روزانه چند ساعت باهم تلفنی صحبت می کردیم و پیام می دادیم تا اینکه وحید گفت من نمی توانم تحمل کنم باید تو را ببینم با هم قرار گذاشتیم تا مرا دید خشکش زد زبانش بند آمده بود ولی او نیز عاشق من بود چند ماهی به همین منوال گذشت قرار بر این شد که من هر وقت جایی می روم او به دنبال من بیاید و تصمیم گرفت که یک تابلوی تاکسی تلفنی تهیه کند و هر وقت که من زنگ میزنم بیاید یکبار که می خواستم به خانه پدرم بروم وحید دم در بود برادر شوهرم شک کرد که چرا همیشه این راننده می آید و با وجود اینکه تمامی راننده های آژانس را می شناسد این راننده را نمی شناخت برادر شوهرم گفت به شوهرم که زنگ بزن بگو ماشین نمی خواهد من از این پسر خوشم نمیاد خودم می برم شوهرم به تاکسی تلفنی زنگ زد و آنها گفتند که ماشین نفرستاده اند من متوجه ماجرا نبودم سوار ماشین شدم برادر شوهر و شوهرم به دنبال ما آمدند ما با هم به خانه وحید رفتیم داخل شدیم داشتیم با هم صحبت می کردیم که شوهرم با پلیس وارد شدند و مرا دستگیر کردند خیلی پشیمان و ناراحتم از کاری که کرده ام .

کد خبرنگار :110

توسط modir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.